فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
275
چهارده رساله ( فارسى )
صور مختلف نشود همچنانك صورت مطلق كلّى حيوانى كه در ذهن حاصل كرده كه اگر درو مقدارى بودى بر جمله حيوانات نيفتادى چه پيل را با پشه و مگس را با اشتر هيچ نسبتى نباشد « 1 » و تو حكم ميكنى كه همه حيوانند بدانك چيزى نسبت با چيزى كلّى باشد و به نسبت با چيز ديگر جزوى چنانك انسان كه نسبت با زيد و عمرو كلّى است و به نسبت با حيوان جزوى و حيوان كه به نسبت با انسان كلّى است و به نسبت با جسم جزوى و جسم كه به نسبت با حيوان كلّى است و به نسبت « 2 » با جوهر جزوى و هر صفت كه هر چيزى را خواهد بردن يا واجب باشد يا ممكن يا ممتنع همچنانك جفتى چهار را واجب است و محال باشد كه جفت نباشد و طاقى چهار را ممتنع است و محال باشد كه چهار باشد و طاق بود و همچنانك برخاستن و نشستن آدمى را ممكن است اگر خواهد برخيزد و اگر خواهد بنشيند و وصف بود كه عامتر از موصوف باشد چنان كه سياهى قير را زيرا كه هر قيرى سياه باشد اما همه سياهى قير نباشد و باشد كه وصف و موصوف هر دو در عموم و خصوص متساوى باشند چنان كه سه زاويه مثلّث را چه هركجا كه مثلّثى بينى او را سه زاويه باشد و هر جا كه سه زاويه بينى مثلّث باشد « 3 » . و بدانك چون دو سه لفظ دلالت كنند بر يك معنى آن را اسماء مترادفه خوانند چنان كه ليث و اسد و غضنفر و ضرغام و حقيقت اينهمه يك چيز است كه آن شير است و چون الفاظ بسيار شود و هر لفظى را خاص معنى باشد آن را متباين خوانند چنانك انسان و فرس و طير و چون كه « 4 » سه حقيقت را با يكديگر شركت باشد اگر شركتشان در لفظ تنها باشد دون معنى آن را لفظ مشترك خوانند چنان كه عين كه بر آفتاب افتد و بر زر و چشمه و بر چشم و اگر شركتشان در لفظ باشد و در معنى و اما آن معنى مقصود كلّى نباشد آن را اسماء متشابهه خوانند چنانك فرس كه بر حيوان افتد و بر نقوش و اگر شركتشان در لفظ باشد و در معنى و ميانشان هيچ تفاوت نباشد آن را اسماء متواطيه خوانند چنانك انسان كه بر زيد افتد و بر بكر و بر خالد و اگر
--> ( 1 ) - نيست ( 2 ) - مطابق نسخهء مجلس كلمه نسبت همه جا بدون با آمده است ( 3 ) - هر چيز كه لازم ماهيّت چيزى بود انفكاك آن از وى محال است و اگر لازمهء وجود آن چيز بود نه ماهيت قابل انفكاك بود . ( 4 ) - دو